صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
427
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
( 1 ) عمر خشمگينانه نزد ابو بكر رفت و آن چه را كه در خدمت پيامبر گفته بود ؛ با او در ميان گذاشت . ابو بكر هم ، آن چه را كه پيامبر گفته بود ، جواب داد و تنها اين جمله را به آن افزود : « تا دم مرگ فرمانش را دستاويز خود قرار بده . سوگند به خدا ، او بر حق است . » سپس سورهء فتح فرود آمد . پيامبر ، عمر را صدا زد و آن را برايش تلاوت كرد عمر گفت : آيا اين فتح است ؟ پيامبر گفت : آرى ! فتح است . آنگاه وجود عمر آرام گرفت . و شاد شد و بازگشت . عمر فاروق ، به خاطر آن چه كه از او سر زده بود ، بسيار نادم و پريشان گشت . مىگويد : براى جبران آن قضيه و بيم از سخنانى كه گفته بودم ، به كارهاى [ نيكى ] دست زدم و همواره صدقه مىدادم ، روزهء [ مستحب ] مىگرفتم ، نماز [ مسنون ] مىخواندم و برده را آزاد مىكردم ؛ تا اميدوار گشتم كه ثمرهء اين كار ، خير بوده است . « 1 » ( 2 ) برچيده شدن سختگيرى و فشار قريشيان بر مستضعفان پس از بازگشت پيامبر به مدينه ، مردى از مسلمانان ، به نام ابو بصير از طايفهء ثقيف و هم پيمان قريش كه مورد آزار قريشيان قرار گرفته بود ، از مكه فرار كرد . دو نفر به دنبال او آمدند و نزد پيمبر از پيمانى كه بسته شده بود ، ياد كردند . پيامبر ، ابو بصير را به آنان سپرد . آنان رفتند تا به ذو الحليفه « 2 » رسيدند . در آنجا به استراحت پرداختند تا خرمايى بخورند . ابو بصير به يكى از آنان گفت : اى فلان ! شمشير بسيار نيكويى دارى ديگرى [ كه ظاهرا برده بوده ] شمشير را به آرامى از غلاف بيرون كشيد و گفت : بله ! بسيار خوب است و بارها آن را آزمودهام . ( 3 ) ابو بصير گفت : اجازه بده آن را ببينم تا شمشير را به دست گرفت ، آن مرد را زد و خونش را ريخت و سرد شد . دومى فرار كرد و خود را به مدينه رسانيد و دوان دوان ، وارد مسجد شد . پيامبر تا او را ديد گفت : اين مرد ، ديدن صحنهاى او را وحشتزده كرده است . پيش پيامبر آمد
--> ( 1 ) - براى تفصيل صلح حديبيه به فتح البارى / صحيح البخارى و مسلم / ابن هشام / زاد المعاد / مختصر سيرهء پيامبر / تاريخ عمرو . . . مراجعه فرماييد . ( 2 ) - روستايى است با فاصلهء شش ، هفت مايل از مدينه و ميقات مردم آنجا .